شرح شوریدگی

مجموعه شعر ها و نوشته هاي من، مريم شوريده

تشنه ام تشنه نگاه تو عشق

مانده در حسرت پناه تو عشق

بسته ام دل به راه بی پایان

بی نهایت شده است راه تو عشق

عمر رفت و جوانی و مستیم

نرسیدم به بارگاه تو عشق

نقره گون شد سیاه گیسویم

کی شود گاه، گاه تو عشق

شمع جانم ز خامشی آتش

روز و شب در گداز آه تو عشق

در بهشتم به بند بی دردی

درد می خواهم از گناه تو عشق

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٩ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

برای پدرم ...

مستم به خطِّ هفت نگاهت رسیده ام

لاجرعه آن پیاله غم سرکشیده ام

سرگشته ام میان تمنای چشم تو

صد بار از نگاه تو تا خود دویده ام

هر سعی عشق در آن مردم سیاه

تا قاف از عین رفته ام و عشق چیده ام

دیدی چگونه بی تو شکستم، غرور من!

دیدی چگونه کرد جهان آبدیده ام

بعد از تو فصل سرد خزان ریشه خشک کرد

من جای نوش، زهر جدایی چشیده ام

بعد از تو آسمان دلش از ابرها گرفت

آه از کنایه ها که ز دوران شنیده ام

مریم دلش به وسعت دریای خون نبود

دل، خون چو رود ریخت به دامان دیده ام

دستی برآر و اشک مرا پاک کن پدر

با من بگو که کوچ تو را خواب دیده ام

زان قاب خیره مانده ای بر چشم من چرا

پیش آر شانه ات که به پایان رسیده ام

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

شبی دوباره مرا بی بهانه می خوانی

مرا به رسم غزل، عاشقانه می خوانی

اگر چه طعم کلامت همیشه شیرین نیست

شنیده ام که چه سان از زمانه می خوانی

گهی چو ذکر قنوت قیام دوّم عشق

گهی چو سجده یک تازیانه می خوانی

ولی خوشم که چه تلخ و چه شهد و شکّر گون

نماز صبح مرا، تو! ... شبانه می خوانی

برای من که پرستوی خسته از کوچم

کی از هوای خوش آشیانه می خوانی؟

ببین، زطاقت من انتظار بیرون است !

بگو ز فصل رسیدن ترانه می خوانی

ای آنکه روح غروبت ز خون دل سرخ است

بگو که گاه طلوعم به خانه می خوانی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

 

شب سکوت تو گشته شبیه یلدایی

بگو که هست برایم امید فردایی

به نور نار کلامت بگو بتابد باز

بر این سیاهِ پر از وهم و درد تنهایی

به شوق باده ناب از لبت، هزاران بار

خمار و مست، گره خورده دل به رویایی

اگر چه قطره ترینم در اشتیاق وصال

بگو، که موج زنم در جنون دریایی

سحر به ناله اشکی نسیم را گفتم:

"بیا مگر تو از آن غنچه عقده بگشایی

بیا که پرده بر افتد به یمن آمدنت

ز راز سرخ حضور پر از معمایی."

بگو که جان من آمد به لب ز بغض لبت

سکوت بشکن و با من ... بگو که می آیی

 

ساعت 2:30 دقیقه صبح نیمه دی ماه

باز هم مریم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

و شاعرانگی ام را به عشق بخشیدم

تمام تازگی ام را به عشق بخشیدم

سبو شکستم و دریا دلی مرامم شد

چرا که تشنگی ام را به عشق بخشیدم

هزار رنگ شدم همچو مادرم پاییز

از آن که سادگی ام را به عشق بخشیدم

هبوط کردم و این خاک شد سراچه من

مَنی که بندگی ام را به عشق بخشیدم

دمی که قصد مرا کردی ای فرشته مرگ

بدان که زندگی ام را به عشق بخشیدم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

بغضی زمن لبریز، اشکم ز تو سرشار

سرهای بی جانیم بر دوش هم بر دار

تنها تر از خویشیم در نغمه ای خاموش

در واژه ای پنهان در لحظه ای غمبار

یلدا چو می آید  خورشید می سازیم

از خسته جانهامان در برق یک دیدار

آتش شوم از تو، آتش شوی از من

ای التهاب سرخ، ای شعله خمّار

تا صبح می سوزیم در شکر خاکستر

بر باد می رقصیم زین نفحه تب دار

تو صد ترک بر جان، من راهی از چشمت

بغضی ز من لبریز، اشکم ز تو سر شار

گم می شویم از خویش، بی خویش پیداییم

 در انتهای من، در ابتدای یار

تا می رسیم از عشق بر حلقه آغوش

سرهای بی جانیم بر دوش هم بر دار

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

 

از انتظار جاده ها کسی به خویش خوانده ام

کسی که از خیال خود به خویشتن رسانده ام

کسی درابتدای عشق، کسی درانتهای اوج

کسی شبیه هیچ کس به پای دل کشانده ام

سکوت می کنم ولی پرم ز قیل و قال او

من آن حوای خسته ام که از بهشت رانده ام

هزار شب، هزار دل،  هزار آه کال غم

برای او نفس زدم که بی نفس نشانده ام

کسی ندید نیمه شب چه بغض ها که آه شد

به روی سرد گونه ها چه اشک ها دوانده ام

اگر چه پا پر آبله اگر چه سینه پر ز داغ

تمام عمر رفتم و دمی ز ره نمانده ام

کنون ز عمق جاده ها مرا به خویش خوانده او

و من به سجده عشق را برای او نشانده ام

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

می روم روزی از این ویرانه من

می روم تا بشکند دیوار تن

می روم تا باز گوری بی نفس

مست گردد از هم آغوشی زن

****

می روم تا یک نفر این خانه را

خالی از احساس مریم حس کند

آن قدر در عشق پر پر می زنم

تا به خون آغشته تن نرگس کند

****

می روم یک شب که می خواند مرا

از پس شب نامه های بی سحر

می روم شاید بیابم خویش را

در غم چشمی که هست از عشق تر

****

می روم دل را به دریا می زنم

در بر موجی که می کوبد به مه

می روم دل می کنم از عالمی

کاندران دل بود در بند گنه

****

می روم کز دوریم دل داده ای

واژه واژه دل به دل مجنون شود

چون به یاد آرد نگاه عاشقم

از شرارش سحر و پر افسون شود

****

می روم گل می دهد در دست خاک

جسم سرد و ناتوان و خسته ام

می روم در چرخه ادراک عشق

با حیاتی نو مکرر می شوم

****

می روم، هرگز کسی جاوید نیست

زندگی کن لیک از یادم مبر

گاه گل بر سنگ سرد من گذار

گاه شو در خاطراتم غوطه ور

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |


Design By : Night Skin