شرح شوریدگی

مجموعه شعر ها و نوشته هاي من، مريم شوريده

شبی دوباره مرا بی بهانه می خوانی

مرا به رسم غزل، عاشقانه می خوانی

اگر چه طعم کلامت همیشه شیرین نیست

شنیده ام که چه سان از زمانه می خوانی

گهی چو ذکر قنوت قیام دوّم عشق

گهی چو سجده یک تازیانه می خوانی

ولی خوشم که چه تلخ و چه شهد و شکّر گون

نماز صبح مرا، تو! ... شبانه می خوانی

برای من که پرستوی خسته از کوچم

کی از هوای خوش آشیانه می خوانی؟

ببین، زطاقت من انتظار بیرون است !

بگو ز فصل رسیدن ترانه می خوانی

ای آنکه روح غروبت ز خون دل سرخ است

بگو که گاه طلوعم به خانه می خوانی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

از زبان  یک دوست،  برای عشق دوستداشتنیش

 

شب سکوت تو گشته شبیه یلدایی

بگو که هست برایم امید فردایی

به نور نار کلامت بگو بتابد باز

بر این سیاه پر از وهم و درد تنهایی

به شوق باده ناب از لبت، هزاران بار

خمار و مست، گره خورده دل به رویایی

همیشه غربت قصه نصیب حوّا نیست

ببین که آدمم...اینجا...به عشق حوّایی

اگر چه سیب کلامت مرا براند باز

هزار جنت و مینو فدای مینایی

ز زهره های پریشان چرا نمی گویی؟

بتاب بر شب تارم، توای که زهرایی

اگر چه قطره ترینم در اشتیاق وصال

بگو، که موج زنم در جنون دریایی

سحر به ناله اشکی نسیم را گفتم:

"بیا مگر تو از آن غنچه عقده بگشایی

بیا که پرده بر افتد به یمن آمدنت

ز راز سرخ حضور پر از معمایی."

چرا چرا به من از هیچ ها نمی گویی

حدیث هیچ شدی، نوعروس صحرایی؟!

امین ندانیم ای عشق! یا دلت خون است

زحرف های نگفته، ز داغ شیدایی

بگو که جان من آمد به لب ز بغض لبت

سکوت بشکن و با من بگو که می آیی

 

ساعت 2:30 دقیقه صبح نیمه دی ماه

باز هم مریم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

تمام شاعرانگی ام را به عشق بخشیدم

کهن شدم، چو تازگی ام را به عشق بخشیدم

من آن هزارساله مستم که از نفس افتاد

همان که بچّگی ام را به عشق بخشیدم

سبو شکستم و دریا دلی مرامم شد

چرا که تشنگی ام را به عشق بخشیدم

هزار رنگ شدم همچو مادرم پاییز

از آن که سادگی ام را به عشق بخشیدم

هبوط کردم و این خاک شد سراچه من

منی که بندگی ام را به عشق بخشیدم

دمی که قصد مرا کردی ای فرشته مرگ

بدان که زندگی ام را به عشق بخشیدم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

بغضی زمن لبریز، اشکم ز تو سرشار

سرهای بی جانیم بر دوش هم بر دار

تنها تر از خویشیم در نغمه ای خاموش

در واژه ای پنهان در لحظه ای غمبار

یلدا چو می آید  خورشید می سازیم

از خسته جانهامان در برق یک دیدار

آتش شوم از تو، آتش شوی از من

ای التهاب سرخ، ای شعله خمّار

تا صبح می سوزیم در شکر خاکستر

بر باد می رقصیم زین نفحه تب دار

تو صد ترک بر جان، من راهی از چشمت

بغضی ز من لبریز، اشکم ز تو سر شار

گم می شویم از خویش، بی خویش پیداییم

 در انتهای من، در ابتدای یار

تا می رسیم از عشق بر حلقه آغوش

سرهای بی جانیم بر دوش هم بر دار

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

 

از انتظار جاده ها کسی به خویش خوانده ام

کسی که از خیال خود به خویشتن رسانده ام

کسی درابتدای عشق، کسی درانتهای اوج

کسی شبیه هیچ کس به پای دل کشانده ام

سکوت می کنم ولی پرم ز قیل و قال او

من آن حوای خسته ام که از بهشت رانده ام

هزار شب، هزار دل،  هزار آه کال غم

برای او نفس زدم که بی نفس نشانده ام

کسی ندید نیمه شب چه بغض ها که آه شد

به روی سرد گونه ها چه اشک ها دوانده ام

اگر چه پا پر آبله اگر چه سینه پر ز داغ

تمام عمر رفتم و دمی ز ره نمانده ام

کنون ز عمق جاده ها مرا به خویش خوانده او

و من هزار بوسه دل به پای او نشانده ام

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

دست در دست خدا رفته ای از خاک، پدر

رفتی  و  بوسه زدی  دامن افلاک، پدر

تو رها گشتی و از بند زمین بگسستی

مریمت ماند و دو صد قصّه غمناک، پدر

خواهم از فرط غمت سینه خود پاره کنم

یا کنم پیرهن ناله ز غم چاک، ‌پدر

رفتی آسوده شدی از غم این هستی مست

شدی از شبکده تار جهان،  پاک، پدر

خوش بیاسای که این بارگه پر تکفیر

لایق هیچ نباشد  به  جز امساک، پدر

غم ما را مخور آسوده بخواب عاشق باش

سبز شو بار دگر در تب ادراک، پدر

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٤ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

کسی که صفحه تردید را ورق می زد

به برگ نور رسید

و آفتاب انگار به روی ساحت مهتابی دلش لغزید

که گفت: " می بینم"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |

می روم روزی از این ویرانه من

می روم تا بشکند دیوار تن

می روم تا باز گوری بی نفس

مست گردد از هم آغوشی زن

****

می روم یک شب که دل طوفانی است

ساحل تب را زیارت می کنم

گر چه جان با این جهان بیگانه است

 احترامش را رعایت می کنم

****

می روم تا یک نفر این خانه را

خالی از احساس مریم حس کند

آن قدر در عشق پر پر می زنم

تا به خون آغشته تن نرگس کند

****

می روم یک شب که می خواند مرا

از پس شب نامه های بی سحر

می روم شاید بیابم خویش را

در غم چشمی که هست از عشق تر

****

می روم دل را به دریا می زنم

در بر موجی که می کوبد به مه

می روم دل می کنم از عالمی

کاندران دل بود در بند گنه

****

می روم کز دوریم دل داده ای

واژه واژه دل به دل مجنون شود

چون به یاد آرد نگاه عاشقم

از شرارش سحر و پر افسون شود

****

می روم گل می دهد در دست خاک

جسم سرد و ناتوان و خسته ام

می روم در چرخه ادراک عشق

با حیاتی نو مکرر می شوم

****

می روم، هرگز کسی جاوید نیست

زندگی کن لیک از یادم مبر

گاه کل بر سنگ سرد من گذار

گاه شو در خاطراتم غوطه ور

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط مریم شوریده نظرات () |


Design By : Night Skin